تبليغاتX
می نویسم تنها از برای تخلیه شدن

دلم واست تنگ شده لعنتی...

میدونی چند روزه ندیدمت یا حتی صدات رو نشنیدم....دیگه به جایی رسیدم که بی قراری داره منو میکشه...

دنیای عجیبیه...اون موقع که تو همش آخر شب ها زنگ میزدی و من به زور تلفونو قطع میکردم یادته...یادته همش تو قربون صدقم میرفتی و من بهت میگفتم نگو! بزار من ابراز محبت کنم!...یادته چند بار سر این قضیه دعوامون شد...یادته من وسط بازی کامپیوتر بودم و تو رمانتیک شده بودی... ازم می خواستی واست شعر بفرستم و من هم با بی حالی چرت و پرت می فرستادم...یادته....یادته....یادته...همش تو بی قرار بودی و من اشباع....حالا من دارم دیونه میشم...

دیونم کردی لعنتی...دیونم کردی...

خیلی جلوی خودمو میگیرم نزنم زیر گریه....

امروز اومدم در خونتون کلی تو ماشین منتظر نشستم ...10 بار از جلوی خونتون رد شدم...گفتم شاید بتونم یک لحظه ببینمت....فقط یه نگاه...اونم از دور....ندیدمت....میدونی وقتی داشتم به سمت خونتون می اومدم چقدر قلبم با شدت میزد...فقط یه نگاه لعنتی...فقط یه نگاه...خیلیه؟...

نمیدونم چی شد یهو زد به سرت که بخوای یه مدتی تنها باشی....من آخه کی تو رو محدودت کردم ...من مگه همونی نبودم که همیشه ازت می خواستم خودت باشی و باجی به کسی، حتی من ندی...من مگه همونی نیستم که همیشه تشویقت میکردم مستقل باشی...من چرا....جامعه یه بلایی سرت میاره چرا من باید تاوان بدم....

آخرین روزی که با هم بودیم رو به یاد میارم...این قدر چرت و پرت گفتی که به اونجام رسید...نمی خواستم سرت اونجور داد بکشم...با سرعت تمام روندم تا زود تر برسونمت وبه دعوا نکشه ...ولی تو این قدر گفتی و گفتی که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد....

از وقتی گفتی "باهات تماس نگیرم...خودت وقتش بر میگردی" چشمام خشک شد از بس که به گوشی موبایل نگاه کردم....همش منتظرم یه اس ام اسی چیزی ازت بیاد...هر اس ام اسی میاد می پرم سمت موبایل به این امید که تو هستی...ولی افسوس...

ما همیشه واسه هم وقتی چیزی مینویسیم که دعوامون شده باشه....اما این بار من واست یه متن مینویسم و توش بهت میگم چقدر عاشقتم...حیف که نمیتونم واست بفرستمش لعنتی ...حیف....

دوست دارم لعنتی...به خدا دوست دارم...خیلی دوست دارم...برگرد...زودتر برگرد...دیونه شدم...دیونه شدم...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت 22:10  توسط یک مرد | 
چند روزی پریود شدید داشتم...حس میکنم کم کم حالم رو به بهبود است...
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم بهمن 1389ساعت 1:10  توسط یک مرد | 
برادر جان از آن جا که ما خیلی تشنه شهادت هستیم تصمیم گرفتیم طی یه حرکت کربلایی ، عملایات فتح بیت المقدس انجام دهیم ، بزنیم با هم بریم مسافرت قشم...

با مجاهدت ها و رشادت های بیشمار سپاهیان اسلام علیه کفارو در مرحله ی اول پولش جور شد ...عملیات های ایزایی هم موجب فتح کبیر"رضایت اولیای طرفین"  شد... این پیروزی های اولیه چقدر مار را خوشحال کرد...خلاصه آن که در اوج پیروزی و سرور به سر میبردیم و به این آیه می اندیشیدیم که:

الناسو یدخلون فی دین الله افواجا!

با ترب و سرمست از پیروزی برای ثبت نام به تور رفتیم...

چشمانت روز بد نبیند...فکر کرده بودیم قول آخر را کشتیم..ذهی خیال باطل که شاعر می فرمایند:

گمان مبر که به پایان رسید کار مغان         هزار بادهی ناخورده در رگ تاک است

" شما چون عقد نیستین و اسمتون تو شناسنامه های هم نیست تو هتل اتاق بهتون نمیدن" این جمله را ملعون تاریخ، یزیدبن ویزیتوربن تور (لعنت الله) بر ما نثار کرد... تمام پیروزی هایمان را به ناکامی و تمام امید هایمان را به یاس تبدیل کرد...

خدا لعنت کند تمام عواملش را!

پ.ن:

1.این پست قبلی ام را هم در همین حال زدم...چند لحظه فروپاشی روانی کردم به خدا!

2.البته میشد بریم سوئیت بگیریم ولی نمیشه اعتماد کرد جامعه وضعش خیلی خرابه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 1:24  توسط یک مرد | 
دیگه تحمل ندارم...
زندگی تو این مملکت به اینجام رسونده...
جای خلوت بری لات ها مزاحمت میشن ...جای شلوغ بری پلیس میگیرتت...تو دانشگاه
ازدست حراست نگرانی....
پدر مادر، بسیج ، سپاه ، اطرافیان، خانواده ، عابر پیاده! ...و هر دیوس دیگه تو این مملکت به خودش اجازه میده...
نمیدونم نقض حریم خصوصی افراد مفتضح تر از این هم میشه؟
...مگه یک انسان چقدر تحمل داره؟چقدر میتونه پای مال شدن ابتدایی ترین حقشو ببینه و صبر کنه؟
دیگه خسته شدم...
از همه چیز بدم میام...
i hate here...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 12:14  توسط یک مرد | 
هیچی دیگر این تئوری جدایی هم پشم شد...باز با هم مهربان شدیم...

حالا می خواهیم یک عملیات کربلا انجام دهیم و به مسافرت برویم قشم...

فردا امتحان آیرو دارم و 2 روز بعدش هم سه امتحان در یک روز کمی سرم شلوغ است ولی درست میشود...

پ.ن : مزخرفترین پست عمرم بود..چه فرقی میکنه عنوان وبلاگ گویای مطلبه!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 20:47  توسط یک مرد | 
برادر جان هر چه جلوتر می رویم به توئوری جدایی من و پ بیشتر ایمان می اورم...

اعصاب واسه من نگذاشته این...شروع میکند به غر زدن و شر و ور محض می گوید یعنی در گفتهایش دریغ از یه جو انصاف...بیخود دارم وقتم را با این تلف میکنم به خدا...

یعنی اینقدر صفیح(نمیدانم املایش درست است یا نه) میگوید که اصلا جواب دادن به این چرندیات را لازم نمیبینم....

حس میکنم همش دارم من رعایت حالش را میکنم و من بزگواری میکنم.... خسته شدم...

راستش این اولین دوست دخترم است تا به حال با هیچ دختری آن قدر صمیمی نبودم که سرم غر بزند نمیدانم در این موجودات این یک چیز طبیی است یا نه...

.

.

.

.

ریدن به این مملکت دختر هایش که اینطور...مملکته داریم آخه؟؟....


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم دی 1389ساعت 1:15  توسط یک مرد | 
این فیس بوک لعنی عین بختک افتاده به جونم...روزی 5 بار میرم به پروفایلم سر میزنم...از کارو زندگی افتادم...

از همه بد تر اینه که هی میرم عکس نیک و نیکو را نگاه میکنم حسرت میخورم که مهمونی داشتن و کلی بزن و برقص و...

میدونی برادر جان من آدمی هستم با تفکر معطوف به کار های جدی...یا شدید درس خوندم یا شدید فعالیت سیاسی کردم یا شدید کار کردم(شدید به معنی تمرکز فکری شدید ) ...هیچ وقتی برای استراحت و تفریح نزاشتم ...اصلا جو خانوادگی ما کاره!! بزن و برقص توش سوسول بازیه...مال آدم های سطحیه...این اون چیزیه که از کودکی بهم القا شده و صد البته کاملا مزخرفه.

یاد حرف های پدرم می افتم...تو عروسیش هم نرقصید... تو عروسی های دیگه هم فقط وقت شام میاد از سر کار...میگه چه معنی داره زن ها بالاتنشون رو لخت کنن بیان قاطی مرد ها برقصند و غیره...هی میگه نمیدوم پاستور روز عروسیش تو آزمایشگاهش داشته کار میکرده...کییک همیشه حواسش به کار های علمی بوده و زنش رو هم حتی یکبار نشناخت...یک بار وقت نشد بهش بگویم پدر! تو مگر با این تمرکز حوسات به علم ،آمپولی چیزی رو مثل پاستور اختراع کردی؟!! خیر!! تنها آمپولی که تو اختراع کردی آمپول نبودنت در خانه بود که تو کون من و سایر اعضای خانواده فرو شد...*

میدونی بنیاد گرایی تفکرات احمقانه ای رو تو آدم القا میکنه مثل این که: اگه مهمونی زیاد بری یا برقصی آدم سطحی هستی ... نمی تونی خوب مبارزه کنی!!... تبدیل به آدم ترسویی میشی ... آدم بیخودی میشی... لات لچر و تن پروری و خیلی صفات بد دیگه...

من تو این 21 سال از زندگیم تا قبل از این که با پ دوست بشم و به قول بنیاد گرا ها قداست و پاکیم رو از دست بدم مگه چه گلی زدم؟ خیلی شجاع بودم ؟ نه ! روزی که نشریم رو توقیف کردن و من واسه این که تعلیق نخورم التماس کردم، رو یادم نمیره... از الانم هم بیشتر کار نکردم خیلی وقت ها پریود بودم و ناراحت رو به آسمون مینشستم و زاری میکردم... آخرش چی شد برام تو بهشت هوری رزرو شد نه برادر... میدانی بنیاد گرایی با خود تا حد زیادی شعار الکی دادن به همراه دارد هی شعار و هی شعار و شعار...

تو این مدت یک چیز رو خوب متوجه شدم : مهمترین خصوصیت برای این که انسان تعالی پیدا کنه پس از وجدان و صداقت ، شجاع بودنه و هیچ کدوم از این سه نه به داشتن دوست دختر و سکس ربط داره نه به مهمونی و رقص و غیره...چه بسی ایده اولوژی در انسان القا میکنه که اگر فرهنگ سکس رو نداشتی باشی این سه رو خواهی داشت..

حالا من چند وقتیه که فرهنگ جدید رو دارم میپذیرم...امیدوارم در سه تایی که ذکر کردم هم موفق باشم...حداقل این جوری دیگه سر خودم رو شیره نمی مالم...

می خواهم عید که ننه بابا رفتن مسافرت یک مهمونی خونمونی بگیرم... دوستام و دوست دختراشون رو هم دعوت کنم...این جوری بعدا حسرت به دل نمیمونم که به خاطر تفکرات القا شده از طرف عده ای، لذت حلال تر از شیر مادر رو که میتونستم ببرم، نبردم

تا همین الان هم خیلی از دست این جامعه دلگیرم که نمیتونم اوقاتم رو با پ بگذرونم...خیلی وقتا تو موقعیت های استرس زا بهم احتیاج داریم... دوست دارم پیشش باشم و بغلش کنم و نوازش تا دوتایی احساس آرامش کنیم ولی افسوس...فکرش روبکن من راضی اون هم راضی ، خیلی سادست نه؟... به بغیه چه(پلیس ، پدر مادر ، حراست دانش گا ، عابر پیاده! ، عبار سواره و هر ننه قمر و دیوس دیگر) نمیدونم این وسط  که نمیزارن؟ ...تف بر بنیاد گرایی

* خداییش از حق نگزریم بابام کار علمی زیاد کرده و لی خوب اگه میرقصید هم بازم میتونست!

پ.ن : آشتی کردیم.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم دی 1389ساعت 11:0  توسط یک مرد | 
استادمون امتحان گرفته همه پسر ها از 35 زیر 30 گرفتن و همه دخترا بالای 30.لمپن ترین دختر کلاس گرفته 31 و از من یعنی شاگرد زرنگ کلاس 3 نمره بیشتر شده حالا شما بگین این استادا مریض جنسی نیستن... خاک بر سر!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 1:15  توسط یک مرد | 
میدانی برادر جان...

در مملکت ما تنها فایده دوست دختر داشتن این است که موقع جرقت(جلقت) به نیک و نیکو فکر نکنی!!!

                                                                                                                    امام باد (ع)

می خواهم یک حرکت بسیار بزرگ بزنم و جدا شوم.دیگر نمی توانم اخلاق و رفتارش را تحمل کنم.هر چقدر دو دو تا چهارتا میکنم میبینم این به صلاح است.آرامش اعصاب یک چیز دیگر است.فکر کنم در 30 روز اخیر 20 روز را با هم دعوا داشتیم نمیخواهم تقصیر را همش گردن او بندازم ولی هر چه می اندیشم میبینم اخلاق گند او خیلی باعث و بانی است.زود جوش می آورد و دعوا راه می افتد .می خواهم بقیه زندگیم را در آرامش به سر برم.حرکت عظیمی است. حرکت خیلی عظیمی است و باید از پسش بر بیایم

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم دی 1389ساعت 11:46  توسط یک مرد | 

من انسان باهوش و با اراده ای هستم.پر تلاش و با پشتکار.پدر و مادر منطقی و خوبی دارم گرچه گاهی درکم نمی کنند اما در بیشترین لحظات زندگی یار و یاورم بوده اند.همسری مطابق با رویا هایم دارم.وضع مالیم خوب است.ماشین سوار میشوم و اتاق خصوصی دارم.من از نظر علمی جایگاه خوبی دارم یک دانشجوی خوب هستم.من تا چند سال آینده ازین مملت خواهم رفت.من پارک سر هنرستان را در شب دوست دارم.من صحبت کردن با د.د را در شب و قدم زدن را دوست دارم.جامعه کمی با من بد تا میکند اما خوشحالم در افغنستان به دنیا نیامده ام.من آزده ام و راه زندگیم را خودم انتخاب کرده ام و در خلاف جهت آب شنا میکنم و از هیجاناتی که برایم دارد لذت میبرم.همیشه از زندگیه یکنواخت بدم می امده و می آید خوشحالم که زندگیم یکنواخ نیست.من برادر بسیار خوبی دارم .مادر مهربان.برادرم را خیلی دوست دارم گرچه هیچ گاه بهش نگفتم.من تماشای غروب بر سر کوه را دوست دارم.من سلامت کامل دارم و ازین بابت باید متشکر روح جهان باشم.من انسان با تفکری هستم.من خصلت های خوب زیاد دارم.سعی می کنم خصلت های بد را کنار بگذارم.من قدم زدن در کنار کوه و شنیدن صدای آب در شب را خیلی دوست دارم.نگاه کردن به آسمان با دوربین دوچشمی را هم.من زندگیم را دوست دارم.مرگ را هم همینطور.به نظرم در زندگیم همه چیز عالی و زیباست.کم و کاستی هایی نیز وجود دارد که اگر آنها نبود زندگیم بی معنی بود.خوشحالم و برای آینده تمام تلاشم را میکنم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مهر 1389ساعت 10:48  توسط یک مرد |